ملا محمد مهدي النراقي ( مترجم : مجتبوي )
37
جامع السعادات ( علم اخلاق اسلامى ) ( فارسي )
« من فروشندگان را دوست ندارم . من روى [ دل ] خويش ويژه آن [ خدائى ] كردم كه آسمانها و زمين را بيافريد . » . پس سالك اين راه گاهى به سبب آگاهى به بعضى از اين حجابها فريفته مىشود ، و بسا به همان حجاب اوّل غرّه مىگردد ، و نخستين حجابى كه ميان خدا و بنده است دل اوست ، كه امرى ربّانى و نورى از انوار الهى است ، كه تمام حقيقت حق در آن تجلَّى دارد ، تا جائى كه جمله عالم را فرا گيرد و به آن احاطه يابد و صورت كل در آن جلوه نمايد ، و در اين هنگام نور و درخشيدگيش به نهايت شدّت مىرسد ، زيرا كه تمامى وجود چنان كه هست در او ظاهر مىشود ، و چون در آغاز محجوب و تاريك بود و به واسطه تابش نور خدائى روشن گشت و پرده از جمال دل برداشته شد بسا صاحب دل به دل التفات كند و جمال برتر او را به حدّى بيند كه حيران و مدهوش گردد ، و گاهى از شدّت حيرت و سراسيمگى زبانش شتابزده گويد : انا الحق و اگر مرتبه بالاتر برايش روشن نشود و پا از عالم دل بيرون ننهد فريفته و هلاك مىشود ، و در اين حال به ستاره كوچكى از انوار حضرت الهيّت غرّه شده و ديگر به ماه نمىرسد تا چه رسد به خورشيد . پس چنين شخصى فريب خورده و مغرور است . و اين جاى پوشيده و شوريده شدن كار است ، زيرا گاهى متجلَّى ( ظاهر شونده ) با متجلَّى فيه ( محلّ تجلَّى ) مشتبه مىشود ، چنان كه رنگ چيزى كه در آينه ديده مىشود مشتبه شده گمان مىرود كه رنگ آينه است ، و همان گونه كه آنچه در شيشه است با شيشه مشتبه شده و گمان مىرود كه رنگ شيشه است ، چنان كه گفتهاند : رقّ الزّجاج و رقّت الخمر فتشابها و تشاكل الأمر فكأنّما خمر و لا قدح و كأنّما قدح و لا خمر شيشه نازك است و باده رقيق مشابهاند و همانند يكديگر گوئى باده هست و قدح نيست و گوئى قدح هست و باده نيست و با همين چشم نصارى به مسيح نگريستند ، و ديدند كه پرتو نور خدا در او تابان و درخشان است و درباره او به اشتباه افتادند ، همچون كسى كه ستاره را در آينه يا آب ببيند و گمان برد كه ستاره در آينه يا آب است و به سوى آن دست دراز